فصل سي و يكم‌


آموزش و پرورش‌
(نيمه‌ٴ اول سده‌ٴ سيزدهم‌)

الف‌. قلمرو مسيحيت‌

پيدايش دانشگاه‌هاي تازه‌

در كتاب قبل نشان داديم كه نخستين دانشگاه‌ها تأسيس نشدند، بلكه تدريجاً رشد يافتند. با آغاز سده‌ٴ سيزدهم‌، اين رشد به حدي رسيده بود كه معرف وضعيت دانشگاه باشد و بتواند خوب و بد آن را نشان دهد. مقامات ديني و دولتي از اهميت بالقوه و بالفعل اين نهادهاي تازه آگاه شدند و براي در دست گرفتن آنها به رقابت پرداختند. به رسميت شناختن دانشگاه‌ها از سوي پاپ‌ها و پادشاهان به صورت يك مسئله‌ٴ سياسي درآمد. پاپ‌ها و شاهان منشورهايي براي دانشگاه‌هايي‌ صادر كردند كه از پيش وجود داشتند، يا براي گسترش و تقويت و نفوذ آنان به وجود آمدند. هر منشوري متضمن اعطاي مزايا و حمايت‌هايي بود بدين خاطر كه در برابر مقامي كه آن را صادر مي‌كرد، اظهار سرسپردگي و انقياد شود.
مثلاً، در پاريس دانشگاه تحت اختيار رئيس كليسا بود و تنها او حق تدريس اعطا مي‌كرد. قبلاً توضيح دادم كه برخي كرسي‌هاي دانشكده‌ٴ الهيات پاريس در 1229 و 1231، به دست‌ دومينيكيان افتاد، و در حدود 1232، به دست فرانسيسيان‌. در اين مبارزه براي به دست گرفتن‌ دانشگاه‌، طبعاً اين فرقه‌هاي رهباني دستياران پاپ بودند، چون حضور فرانسيسيان و دومينيكيان‌ در دانشكده‌ٴ الهيات بهترين ضامن براي حفظ راست‌ْكيشي‌ِ سنتي بود.
جزئيات تاريخ هر يك از دانشگاه‌ها مورد نظر ما نيست‌. تاريخ آموزش و پرورش و تاريخ‌ علم دو موضوع جداگانه است‌، ولي بهتر است بدانيم هر دانشگاهي چگونه آغاز شد، چون هر كدام كانون تازه‌اي براي پژوهش علمي بود (يا بايد مي‌شد).
اكنون اشاره‌ٴ مختصري به موضوع‌هاي اصلي خواهيم كرد.